تب‌های اولیه

مسئولیت زنده‌ماندن و بازپس‌گیری معنا

دو یادداشت از غزل یکتا

حال که دارم این متن را می‌نویسم، وارد بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ شده‌ایم. روزی که برای من صرفاً یک تاریخ در تقویم نیست؛ بیشتر شبیه یک ایستگاه است. نقطه‌ای برای مکث، برای ایستادن و پرسیدن این سؤال ساده اما سنگین که: ما دقیقاً کجای این مسیر ایستاده‌ایم و چه چیزهایی بی‌سروصدا در این چند دهه از ما گرفته شده است.

‌صد کشته در یک بیمارستان؛ گزارش یک پرستار از قرچک

سحر کرامت

«اواخر جمعه سردخانه‌ی مرکز درمانی ما پر شده بود. مجبور شدیم که مجروحان فوت شده را به بخش دیالیز ببریم و آنجا به ردیف بخوابانیم. حتی کیسه‌هایی که جسد‌ها را در آنها می‌گذاشتیم هم تمام شده بودند و پیکرهای بی‌جان را در ملحفه می‌پیچیدیم و گره می‌زدیم.»